صفحه ها
دسته
وبلاگ اصلی من
آرشیو
آمار وبلاگ
تعداد بازدید : 4830
تعداد نوشته ها : 5
تعداد نظرات : 0
Rss
طراح قالب
مهدي يوسفي
 
 آقا کریم گفت: اینطور که پیداست باید اثاثیهمنزلتون با ارزش باشه اونها رو بفروشین و این طلبکار رو از سرتون باز کنین

تا اونجایی که می تونستیم فروختیم . در ضمناین طلبکار ، خوب و دلرحمه و بهمون فشار نمیاره

بهتر نبود همون شیراز می موندین ؟

نمی تونستیم خاطرات اونجا عذابمون می داد.نگاههای مردم نگاههای سابقشون نبود اصلا از شیراز زده شده بودیم

من روجای پدرتون بدونین و هیچ نگران نباشینبا هم میگردیم و خونه پیدا میکنیم و بعد هم سر فرصت دنبال کار بگردین البته باید بگمتو این شهر لیسانس و فوق لیسانس بیکار زیاد هست. گمان نمی کنم بسرعت بتونین کار پیداکنین ولی نا امید نباشین خدا مثل اسم من کریمه

زدیم زیر خنده

خانم روده کوچیکه داره روده بزرگه رو میخورهنمیخواین این سفره رو بندازین ؟

تا گیتی خانم و گیسو خانم لباسهاشون رو عوضکنن و دست و صورت بشورن ما سفره رو انداختیم

لباسهامون خوبه ، راحتیم میخوایم زحمت رو کمکنیم

ببینید دخترهای قشنگم ، تا روزی که جا پیداکنین پیش ما هستین من وقتی از کسی خوشم بیاد، دیگه دست ازش برنمیدارم.

شما لطف دارین پس اجازه بدین صبح رفع زحمتکنیم

اگر گذاشتم برین، خب برین

بساط شام پهن شد خورشت قیمه بادمجان لذیذینوش جان کردیم آخر شب هم در اتاقی برای ما رختخواب پهن کردند و درحالیکه رمق به جاننداشتیم دراز به دراز افتادیم

حق با طاهره خانم بود، کسی اجازه خروج به مانداد .ظهر آقای کریم با روزنامه برگشت و گفت: آگهی هاش میتونه هر دو مشکل شما رو حلکنه ، شاید هم جای مناسبی پیدا کنین ، هم کار مناسبی.

بعد از ظهر به اتفاق آقا کریم برای پیدا کردنخانه به بنگاههای مسکن مراجعه کردیم اجاره ها خیلی سنگین بود پول پیش به اندازه کافیداشتیم اما اجاره نداشتیم یک مشکل هم اینجا بود که هر کسی به دو دختر تنها و زیبا جانمی داد ، ما هم منزلی نمی توانستیم برویم . روز پنجم بود و هنوز جای مناسبی پیدا نکردهبودیم . اعصابم درهم ریخته بود . هنوز در منزل طاهره خانم و آقا کریم بودیم خدا ازعزت و بزرگی آنها کم نکند که جدا در حق ما لطف را کامل کردند روز ششم منزلی را در خیابانبهار پسندیدیم هشتاد متر ، دو خوابه، تمیز و خوش مدل طبقه اول از منزلی سه طبقه کهالبته مجبور شدیم ماهیانه مبلغی را برای اجاره آن بپردازیم خوبی آن در این بود که صاحبخانهدر آن منزل زندگی نمیکرد در طبقه بالا یک پیرمرد و پیرزن زندگی میکردند و در طبقه سومیک زوج جوان.

بعد از نوشتن قولنامه به شیراز رفتیم تا باصاحبخانه قبلی تصفیه حساب کنیم اسبابهای بقول آقا کریم شیک و با ارزشمان را به تهرانمنتقل کردیم و بعد از پرداخت مبلغ کامل رهن و اجاره بمنزل جدبد اسباب کشی کردیم .

پس از سه چهار روز خانه را چیدیم و جا افتادیم، بی شک هرکس وارد منزل ما می شد اصلا باور نمیکرد که ما مشکل مالی داریم بنابراینتا آبروی ما نرفته بود باید زودتر کار پیدا میکردیم

جمعه همان هفته بمنزل طاهره خانم رفتیم . زریخانم ، همسایه کناری آنها ، به دیدن ما آمد تا حالی از ما بپرسد . گفت: سالهاست پدرومادرم در منزلی سرایدارن و کارهای اون خونه رو انجام می دن . اگه بمادر زودتر گفتهبودم، گرفتاری شما هم حل می شد . آخه برای نگهداری خانم خونه مرتب پرستار عوض می کننبنده خدا مریضه اینکار شماست گیتی خانم که روانشناسی خوندین

یعنی من برم از مریض پرستاری کنم ؟ غیر ممکنه!

چه اشکالی داره ؟ ثواب داره بخدا

نه زری خانم، ما باید یه کار مناسب رشته تحصیلیمون پیدا کنیم .

حالا که یه هفته س پرستار جدید گرفتن، ولیفکر نمیکنم این هم موندگار باشه اگه رفت شما قبول کنین

آخه پرستاری چه ربطی به روانشناسی داره زریخانم؟

این خانم بیشتر احتیاج به روانشناس داره، آخهاعصابش ناراحته .کارهای شخصیش رو خودش انجام می ده . سنی نداره بنده خدا کارهای دیگهشو هم خدمتکارها انجام می دن .تا حالا دوازده تا پرستار عوض کرده یا خانم با اونهانمیسازه یا آقا اِنقدر ایراد میگیره که اون رو فراری می ده . قید حقوق خوب رو می زنن، دو پا دارن دو پا هم قرض می کنن و دِ برو که رفتی

گیسو گفت: من حاضرم پرستاری اون خانم رو بعهدهبگیرم زری خانم

بس کن گیسو ، ما اگه پرستارهای خوبی بودیمبابای خودمون رو نگه می داشتیم

کمی جا بیفیم بابا رو هم میاریم نگهداری میکنیم مسئله ای نیست گیتی جان

حالا فعلا که پرستار داره

از آنروز به بعد با جدیت بیشتری دنبال کارگشتیم به هر شرکت و مطب و مدرسه ای سر زدیم ولی یا حقوق فوق العاده کم بود یا نیازیبکار ما نداشتند و یا بخاطر بر و روی ما قصد سوء استفاده داشتند پیشنهاداتی میکردندکه ما وحشتزده فرار را به قرار ترجیح می دادیم .آرایشهای آنچنانی ، دامن کوتاه و مینیژوپ میخواستند و این با تربیت خانوادگی ما جور در نمی آمد دیگر نا امید شده بودیم کهطاهره خانم تماس گرفت بعد از سلام و احوالپرسی گفت: گیتی جان اون پرستار فرار کرد

انواعداستان و رمان فقط در وبلایت نوک تیز!

چرا؟

مثل اینکه پرستار بد اخلاقی بوده خانم هم لیوانشیر رو پرت کرده به دیوار و خلاصه آقا عذرش رو خواسته حالا باز دنبال پرستارن

طاهره خانم نکنه میخواین ایندفعه قابلمه بهسر بنده اصابت کنه؟

خدا نکنه دخترم خانم خوبیه مقصر پرستاره بودهاولین بار بود که خانم چیز پرت کرد .

بله، حتما همینطوره که میفرمایین اتفاقا آدمهاییکه ناراحتی اعصاب دارن آدمهایی حساس و عاطفی هستن و محبت رو زود می پذیرن

مطمئنم با شما تفاهم پیدا میکنه گیتی خانم .

ممنونم ولی راستش من دوست دارم یه کار در شانتحصیلات خونواده ام پیدا کنم نه اینکه پرستاری بد باشه، ولی.....

ببین دخترم، حرف تو درسته ولی شما تازه اومدیناینجا کار درست و حسابی پیدا کردن هم وقت میبره زندگی هم خرج داره چشم بهم بذاری میبینی شده سر برج و صاحبخونه اجاره میخواد و پول آب و برق و تلفن و هزار بدبختی دیگه. بنظر من بهتره همینکار رو قبول کنین حالا یا شما یا گیسو خانم اونوقت سر فرصت دنبالکار خوب بگردین زری خانم میگه هم حقوق خوبی می ده هم کار زیاد سخت نیست خانم که علیلو ناتوان نیست .

نمی دونم چکار کنم

گیسو خانم حاضره بذار اون بره

نه طاهره خانم تا من هستم چرا اون؟

در هر صورت اصرار نمی کنم ، ولی کمی واقع بینباش پرستار شغل مقدسیه برای شما هم که تحصیلات داری خیلی هم با پرستیژه

باشه از اینکه بفکر ما هستین سپاسگزاریم دربارهش فکر میکنم

گوشی را که گذاشتم گیسو گفت: چی شد گیتی؟

همون پرستاری از مریض میگه پرستار فرار کرده

نه بابا ، چه هیجان انگیز!

آره، هیجان انگیز اینه که لیوان شیر رو زدهتو سر پرستار ، اما چون عمرش به دنیا بوده خورده به دیوار

عجب دیوونه ای!

فکر میکنی آدم خطرناکی باشه؟ شاید هم پرستارهعاصیش کرده

خب اینم حرفیه بذار من برم گیتی

دیگه چی؟

آخه تو اینکارو دوست نداری

موضوع دوست داشتن نیست خودت می دونی به اندازهکافی اهل کار هستم ولی خودت فکر کن ، بعد از اون همه برو بیا و عزت واحترام که داشتیمو هفته ای دو روز کبری خانم می اومد و به کارهامون می رسید حالا به خدمتکاری مردم برمتو کتم نمی ره گیسو!

این حرفها رو بریز دور این دوره زمونه فقطپول ، پول ، پول دزدی که نمی کنی، کار میکنی، حقوق میگیری کار شرافتمندانه ایه ، چهارپنج ماه دیگه هم بیا بشین خونه خانمی کن من می رم گیتی همینکه تحصیلات دارم احساس کمبودنمیکنم

تو بیخود میکنی مگه اختیارت دست خودته؟

ببین گیتی ، برای من تعیین تکلیف نکن چند روزدیگه باید کلی اجاره خونه بدیم، یادت که نرفته

خیلی خب فردا می رم صحبت میکنم شاید اونطورهاهم بد نباشه

بخدا بی تعارف گیتی بذار من برم تو برو کاردلخواهت رو پیدا کن

نه بذار من پرستاری رو امتحان کنم گیسو جان

پس می ری؟

آره الان به طاهره خانم زنگ میزنم و آدرس میگیرم .

بعد از ظهر روز بعد زری خانم دنبالم آمد تابا هم به منزل مورد نظر که مادر و پدرش در آن سرایدار بودند برویم. وقتی جلوی منزلرسیدیم دهانم از تعجب بازمانده بود منزل نبود یک تابلو، دورنمای یک کاخ! از جلوی نردههایسیاهرنگ فرفوژه تا عمارت اصلی شصت هفتاد متری راه بود، آن هم باغ، چمن، گل و سبزه وایخدایا! منکه زمانی جزو طبقات مرفه اجتماع بودم، دهانم باز مانده بود . خدمت در اینخانه چندان بد بنظر نمی رسید ، چون زیبایی آن بسیار لذت بخش بود. مادرِ زری ، ثریاخانم که تقریبا پنجاه و چهار پنج ساله بنظر می رسید به استقبال ما آمد. اول بمنزل آنهارفتیم که در بیست قدمی در ورودی باغ بود یک خانه شصت هفتاد متری بسیار شیک با خود گفتمداخل عمارت چگونه است؟

ثریا خانم بعد از پذیرایی گفت: خیلی خوش اومدیدخترم

· ممنونم

· زری از شما خیلی تعریفکرد می بینم دخترم حسابی آدم شناسه

· اختیار دارین

من در مورد شما با آقا صحبت کردم ایشون اصلااز همه نا امیدن البته حق هم دارن تا حالا هیچ پرستاری از عهده نگهداری مادرشون برنیومده اتفاقا خانم متین زن آروم و ساکتیه یعنی اصلا حرف نمیزنه فقط توقع محبت دارهکه نه آقا حال وحوصله داره، نه پرستارها.آقا خیلی وسواسی و ایراد گیره زیاده از حدتمیزه و مرتبه و توقعش نسبت به این موضوع زیاده. اغلب پرستارها هم وسواس آقا رو نداشتناین بود که آقا اونها رو جواب میکرد بعضی هاشون هم خودشون رفتن این پرستار آخری انقدربد اخلاق و بی حوصله بود که حد نداشت آقا هم ردش کرد

خانم فرزند ندارن؟

آقا فرزند خانمه ، دیگه؟

انواعداستان و رمان فقط در وبلایت نوک تیز!

من فکر کردم آقا همسرخانمه همچین می گیدآقا،آقاکهمن فکرکردم دست کم شصت سال دارن

آقای مهندس 34 سالشه . پدرشون دو سال پیش بهرحمت خدا رفته خانم از غصه همسرش اینطور شده .آقا هم از اون به بعد گوشه گیر و منزویشد اوایل اینطور بداخلاق و ایرادگیر نبود ولی حالا حوصله مادرش رو هم نداره روزی یکیدو بار به ایشون سر میزنه و حالی میپرسه البته من فکر میکنم از علاقه زیاد از حده کهاینطور شده .اوایل خیلی به مادرش وابسته بود، همون موقع ها که خانم سرحال و شاداب بود.چشم خوردن بیچاره ها ولی حالا غصه مادر رو میخوره و طاقت دیدن مادر رو با این وضع وحال نداره بیشتر تو خودشه و از مادرش دوری میکنه

آقای مهندس مجردن؟

بله

اینطوری که من معذبم

ای خانم. آقا اصلا تو این حال و هواها نیست.والـله روزی هزار بار نذر و نیاز میکنیم یکی پیدا بشه دل آقا رو ببره و این خونه رواز سکوت در بیاره . ما قبلا این خونه رو مرتب تو شادی و شلوغی دیدیم ولی افسوس . بعدبا کنایه و لبخند ادامه داد: البته آقای مهندس دل خیلیها رو برده ماشاءا.....

شغلشون چیه؟

مهندس صنایع غذایه و یه کارخونه بزرگ موادغذایی دارن

آه،پس این همه ثروت و تجمل از برکت شکم مردمه!خب شما فکر می کنین بتونم از عهده مسئولیت بر بیام ؟

اگه بتونین اخلاق آقا رو تحمل کنین خانم قابلتحمله که انشاءا.... بر میایین ولی اگر هم موفق نشدین خودتون رو ناراحت نکنین چون تنهاشما نبودین که جا زدین یا بیرون شدین حالا توکل بخدا بلند شین بریم پیش ایشون

بلند شدیم . زری خانم در خانه ماند و من وثریا خانم راهی شدیم . ثریا خانم در بین فاصله باغ تا عمارت گفت: واقعا که هیچی گرانبهاتراز سلامتی نیست خانم دوست داشت جای من بود ولی سلامت بود . به این تجملات و زرق و برقنگاه نکنین ، آقا اصلا دربند مادیات نیست بقول خودش مجبوره ظاهر رو رعایت کنه، اینطوربار اومده، خودش اینطور زندگی کردن رو دوست نداره اکثرا آخر هفته ها میره ویلای شمالشونسکوت و سادگی اونجا رو دوست داره البته میگم ساده نه اینکه هیچی توش نباشه، کوچکتروکمی ساده تر از اینجاست.

با توصیفهای ثریا خانم جلوه ساختمان در نظرمشگفت انگیزتر شد . نما از سنگ سفید مرغوب بود با در و پنجره های زیبای مشکی بزرگ وتراس های نیم دایره . از چند پله بالا رفتیم و از تراس وارد عمارت شدیم ابتدا سالنبسیار بزرگی به چشم میخورد که کفپوشی از سنگ مرمر براق داشت و با فرشهای گرانقیمتیتزیین شده بود . رو به روی در ورودی سالن دو پلکان مارپیچ با نرده های فرفوژه مشکیبه فاصله ده متر از هم قرار داشتند که به طبقه بالا می رفت . در طرف چپ سالن غذاخوری، اتاق تعویض لباس و آرایش مهمانان و آشپزخانه ای بزرگ بود . در طرف راست سالن کتابخانهو سالن پذیرایی و سالن نشیمن . معلوم بود از آن اشراف زاده های آنچنانی هستند که مرتبمیهمانی و جشن و پارتی داشته اند . ثریا خانم برای خبر کردن آقا رفته بود .چشمم بهتابلوی نفیسی افتاد که روی دیوار قرار داشت ، تصویر یک زن زیبا که شانه های عریان اورا یک حریر صورتی پوشانده بود. لوسترهای فوق العاده زیبایی از سقف آویزان بود . رویمبلی نشستم که نمیدانم چقدر قیمت داشت ، خیلی راحت و آرامبخش بود. الحق که مجسمه هایآنجا به درد عتیقه فروشی مغازه پدرم میخورد .

ثریا خانم از پله ها پایین آمد وگفت: الانتشریف میارن . من برم قهوه بیارم راستی گیتی خانم ، اگه میشه موهاتونو جمع کنین آقابه موی بلند پریشون حساسیت دارن ببخشیدها و رفت

وا، چه چیزها! به حق چیزهای نشنیده ! حالاگیره سر از کجا بیارم ؟ وای که از این به بعد فقط باید اطاعت کنم ، اونم من کله شق!آرنجهایم را به دو زانو تکیه دادم و دستهایم را قلاب کردم و روی پیشانی ام گذاشتم خدایا!چرا کار ما به اینجا کشید . حتما الان فکر میکنه یه گدازاده بی اصل و نسبم . چطور شیشهغرورمان شکست! ای کاش شیشه عمرم می شکست ! علی، آخه این چه کار احمقانه ای بود که کردیفائزه اصلا ارزش داشت که من به پرستاری و خدمتکاری بیفتم ؟

صدای گیرایی سکوتم را به هم ریخت ((سلام خانم)).

 

 برای دیدنتمام صفحات و فصلهای این داستان اینجا کلیک کنید!

نظر یادتون نره...


X